سلام خانم ،وقتتون بخیر
راستش خوتستم یه موضوعی رو مطرح کنم
من امسال کلاس دهم میشم
و الان یه ماه مونده به مدرسه،ولی من هیچ پیش خوانی انجام ندادم
میدونین خانم،من چند مدتیه انگیزه ای برای درس خوندن ندارم،واقعا ندارم،حالم زیاد خوب نیست و راستش نمیدونم چطور الان اینو مطرح میکنم
چون نمیخوام کسی اینو بفهمه،ولی واقعا نگران آیندمم،تا دو سه سال پیش من خیلی آرزو های متنوعی داشتم و یه باور عجیبی هم داشتم که بهشون میرسم،اما کم کم این آرزو و باورهام محو شدن..
واقعا دلم نمیخواد،میخوام خوب درس بخونم،میخوام آروم شم و اینکه دلم میخواد به زندگی قبلیم برگردم
نمیدونم چرا اینجوری شدم،همیشه استرس دارم،دلشوره دارم،دوست دارم گریه کنم اما نمیتونم،راستش کم کم دارم از زندگیم ناامید میشم
سلام و وقت بخیر
اول از همه ازت ممنونم که اینقدر شجاع بودی و این حرفها رو با من در میان گذاشتی. میدونی، همین که توانستی این احساسات پیچیده و سنگین رو توی قالب کلمات بریزی و بگی، یعنی اولین و مهمترین قدم رو برای خوب شدن برداشتی. یعنی بخشی از وجودت هنوز اون دختر باانگیزه و آرزوهای بزرگ رو صدا میزنه و نمیخواد تسلیم بشه. بیا از نگاه تخصصی اما دوستانه نگاهی به این حالتی که داری بندازیم
اول تو تنبل یا بیانگیزه نیستی تو خستهای چیزی که تو توصیف کردی مثل از دست دادن آرزوها، استرس مداوم، دلشوره، و اون حسِ سنگینی که حتی اجازه گریه کردن هم نمیده، خیلی شبیه به نشانههای فرسودگی روانی یا یک دوره بیانگیزگی ناشی از فشار عصبی هستش. وقتی آدم مدام استرس داره و میخواد خوب باشه اما نمیتونه، مغز برای محافظت از خودش، یه جورایی قطع اتصال میگیره این همون حسیه که میگی آرزوهات محو شدن؛ در واقع مغزت اونقدر درگیرِ مدیریتِ استرس و دلشوره است که دیگه انرژیای برای رویاپردازی نداره.
دوم اون دخترِ قبلی نرفته، فقط زیر بارِ استرس پنهان شده. میگی میخوای به زندگی قبلی برگردی؟ خبر خوب اینه که اون دختر هنوز همونجاست. اون فقط زیر لایههای ضخیمِ اضطراب و فشارِ ناشی از فکر کردن به آینده پنهان شده. تو الان داری خودت رو به خاطرِ نداشتنِ انگیزه تنبیه میکنی، و این تنبیه، خودش استرس رو بیشتر و انگیزه رو کمتر میکنه. این یه چرخه است که باید بشکنیم.
سوم نگرانی از کلاس دهم و پیشخوانی ببین، یک ماه قبل از مدرسه، زمانِ فاجعه نیست؛ بلکه زمانِ آمادهسازیِ روحیه . اینکه پیشخوانی نکردی، اصلاً پایان دنیا نیست. خیلی از دانشآموزها حتی تا روز اول مدرسه هم هیچ پیشخوانی ندارن.
برای اینکه این حال و هوات عوض بشه چند تا کار پیشنهاد میدم بهت
گفتی میخوای گریه کنی اما نمیتونی. این یعنی بغضت حبس شده. سعی کن یه فضای امن (مثل نوشتن در دفترچه یا حتی صحبت با کسی که یهش اعتماد داری) پیدا کنی. اگر گریهات نمیآد، سعی نکن با زور خودت رو مجبور کنی؛ فقط قبول کن و بخودت بگو که الان حالم خوب نیست و این حق منه و اشکالی نداره
بعدش استانداردهات رو فعلا پایین بیار (قانونِ ۵ دقیقه).الان هدف تو درس خوندن برای آینده نیست چون این هدف خیلی بزرگه و ترسناکه.سه سال مونده و اینده از قدمهای کوچیک الانت شروع میشن . هدف تو فقط این باشه من فقط ۵ دقیقه یه کتاب رو باز میکنم و نگاه میکنم. فقط ۵ دقیقه. وقتی این کار رو بکنی، به مغزت پیام میدی که اوضاع امنه و من میتونم شروع کنم.تو نگران دو سه سال آینده هستی، در حالی که باید فقط روی امروز تمرکز کنی. هر وقت فکر آیا میرسم؟ اومد سراغت، به خودت بگو من الان فقط باید این یک ساعت رو با این مقدار محتوا مثلا بگذرونم.
سر اخر اگر حس کردی این دلشوره و استرس داره روی خوابیدن، خوردن یا فعالیتهای روزمرهات اثر خیلی بدی میذاره، حتماً با یکی از بزرگترهای قابل اعتماد یا مشاور مدرسه صحبت کن